![]() |
![]() |
|
|
با یاد عزیزانم، این قوم پریشانم با زخم تن و جانم، می آیم و گریانم از خانه ی ویرانم، با حسرت پنهانم می آیم و می دانم، من یک شبه مهمانم گر یوسف تبعیدی، در حسرت کنعانم گر هم نفس یعقوب، آن پیر پریشانم تا مرهم پیراهن، بر زخم دو چشمانم در دایره ی حسرت، می چرخم و می خوانم: من یک شبه مهمانم! ای هم نفست خورشید، در ظلمت این تبعید ای مرهم تو امید، بر زخم تن و جانم ای دست تو آسایش، ای پاسخ هر خواهش تو ساحل آرامش، من موج پریشانم آهنگ سفر کردم، رو سوی تو آوردم اما دل من آنجاست، در جمع عزیزانم! بر من تو ببخش ای یار، ای بخشش تو بسیار شاید دگر این دیدار، هرگز نشود تکرار آهنگ سفر کردم، رو سوی تو آوردم اما دل من آنجاست، در جمع عزیزانم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 16:25 توسط الهامه مرتضوی |
|
|
تقدیم به پدرعزیز و مهربانم:
اون که یه وقتی تنها کسم بود تنها پناه دل بی کسم بود تنهام گذاشت و رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم خیال می کردم پیشم می مونه ترانه ی عشق واسم می خونه خیال می کردم یه همزبونه نمی دونستم نا مهربونه با اینکه رفته اما هنوزم از داغ عشقش دارم می سوزم فکر و خیالش همش باهامه هر جا که میرم جلو چشامه دلم می خواد تا دووم بیارم رو درد دوریش مرهم بذارم اما نمی شه راهی ندارم نمی تونم من طاقت بیارم نمی تونم من طاقت بیارم...
عزیز مهربونم ای کاش دیدار دوباره ای می بود ای کاش...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:28 توسط الهامه مرتضوی |
|
|
امشب بر آستان جلال تو آشفته ام ز وسوسه ی الهام جانم از این تلاش به تنگ آمد ای شعر... ای الهه ی خون آشام
دیریست کان سرود خدائی را در گوش من به مهر نمی خوانی دانم که باز تشنه ی خون هستی اما... بس است این همه قربانی
خوش غافلی که از سر خودخواهی با بنده ات به قهر چه ها کردی چون مهر خویش در دلش افکندی او را ز هر چه داشت جدا کردی
دردا که تا به روی تو خندیدم در رنج من نشستی و کوشیدی اشکم چو رنگ خون شقایق شد آن را به جام کردی و نوشیدی
چون نام خود به پای تو افکندم افکندیم به دامن دام ننگ آه... ای الهه کیست که می کوبد آیینه ی امید مرا بر سنگ ؟
در عطر بوسه های گناه آلود رویای آتشین ترا دیدم همراه با نوای غمی شیرین در معبد سکوت تو رقصیدم
اما... دریغ و درد که جز حسرت هرگز نبوده باده به جام من افسوس... ای امید خزان دیده کو تاج پر شکوفه ی نام من
از من جز این دو دیده ی اشک آلود آخر بگو... چه مانده که بستانی ؟ ای شعر... ای الهه ی خون آشام دیگر بس است... این همه قربانی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:3 توسط الهامه مرتضوی |
|
|
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصودست بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی قلم را آن زبان نبود، که سر عشق گوید باز ورای حد تقریرست شرح آرزومندی الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست ز مهر او چه می پرسی در او همت چه می بندی همائی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی در یغ آن سایه ی همت که بر نا اهل افکندی در این بازار اگر سودیست با درویش خرسندست خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 14:12 توسط الهامه مرتضوی |
|
|
عشق من، خاطره ی عشق من از یاد مبر یادم، ای لاله ی شعرو سخن از یاد مبر آن گل یاس سپیدی که به دستم دادی ای گل یاس سپید چمن، از یاد مبر چون ببوسد لب مهتاب گل روی تو را بوسه ام ای گل مهتاب تن، از یاد مبر چون پر نرم نسیمی بنوازت رویت نغمه ی نرم غزلهای من، از یاد مبر اولین غنچه ی عشق تو به من خندان شد اولین عشق خود ای سیمتن از یاد مبر یاد باد آنکه مرا یار عزیزت خواندی یاد این یار عزیز کهن، از یاد مبر از غمت سوخته ام، با ستمت ساخته ام این همه سوختن و ساختن، از یاد مبر عالم و هر چه در او هست، ببر از یادت لیک، دل دادن و عاشق شدن، از یاد مبر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 21:59 توسط الهامه مرتضوی |
|
|
تو بدان و باور کن که این قصه ناتمام می ماند...! و ناگفته نیست حرفهایم برای تو اینک می خواهم بدانم چرا؟ چرا خسته ام؟ چرا دلگیرم؟ چرا غصه هایم به قد کوه بلند است؟! و من همیشه به ارتفاع درد می اندیشم...! الهامه ــ دی ماه ۸۶ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:12 توسط الهامه مرتضوی |
|
|
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدانگهدار بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مثه دستات سرد سردم من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز شب عاشقونه ی من که حروم شد مهلت بودن با تو که تموم شد ندو نستم باید از تو می گذشتم وقتی از غربت چشمات می نوشتم بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مثه دستات سرد سردم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 10:36 توسط الهامه مرتضوی |
|
|
وقتی تو با من نیستی، از من چه می ماند؟ از من جز این هر لحظه فرسودن، چه می ماند؟ از من چه می ماند، جز این تکرار پی در پی تکرار من در من، مگر از من چه می ماند؟ غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی غیر از غباری در لباس تن، چه می ماند؟ از روزهای دیر بی فردا، چه می آید؟ از لحظه های رفته ی روشن، چه می ماند؟ وقتی تو با من نیستی، از من چه می ماند؟ از من جز این هر لحظه فرسودن، چه می ماند؟ از من چه می ماند، جز این تکرار پی در پی تکرار من در من، مگر از من چه می ماند؟ از من اگر کوهم، اگر خورشید، اگر دریا بی تو میان قاب پیراهن، چه می ماند؟ بی تو چه فرقی می کند، دنیای تنها را غیر از غبار و آدم و آهن، چه می ماند؟ وقتی تو با من نیستی، از من چه می پرسند؟ از شعر و شاعر جز شب و شیون، چه می ماند؟ وقتی تو با من نیستی، از من چه می ماند؟ از من جز این هر لحظه فرسودن، چه می ماند؟ از من چه می ماند، جز این تکرار پی در پی تکرار من در من، مگر از من چه می ماند؟...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 16:44 توسط الهامه مرتضوی |
|
|
دل گمراه من چه خواهد كرد ؟ با بهاري كه مي رسد از راه ؟ يا نيازي كه رنگ مي گيرد در تن شاخه هاي خشك و سياه ؟
دل گمراه من چه خواهد كرد ؟ با نسيمي كه مي تراود از آن بوي عشق كبوتر وحشي نفس عطرهاي سرگردان
لب من از ترانه مي سوزد سينه ام عاشقانه مي سوزد پوستم مي شكافد از هيجان پيكرم از جوانه مي سوزد
هر زمان موج مي زنم در خويش مي روم، مي روم به جائي دور بوته ي گر گرفته ي خورشيد سر راهم نشسته در تب نور
من ز شرم شكوفه لبريزم يار من كيست، اي بهار سپيد؟ گر نبوسد در اين بهار مرا يار من نيست، اي بهار سپيد
دشت بي تاب شبنم آلوده چه كسي را به خويش مي خواند؟ سبزه ها، لحظه اي خموش، خموش آنكه يار منست مي داند!
آسمان مي دود ز خويش برون ديگر او در جهان نمي گنجد آه، گوئي كه اينهمه ((آبي)) در دل آسمان نمي گنجد
در بهار او زياد خواهد برد سردي و ظلمت زمستان را مي نهد روي گيسوانم باز تاج گلپونه هاي سوزان را
اي بهار، اي بهار افسونگر من سرا پا خيال او شده ام در جنون تو رفته ام از خويش شعر و فرياد و آرزو شده ام
مي خزم همچو مار تبداري بر علفهاي خيس تازه ي سرد آه با اين خروش و اين طغيان دل گمراه من چه خواهد كرد ؟ (فروغ فرخزاد)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 14:4 توسط الهامه مرتضوی |
|
|
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا با دستمال تیره ی قانون می بستند و از شقیقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بیرون می پاشید وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری دریافتم که، باید، باید، باید دیوانه وار دوست بدارم...! با تشکر از دوست خوبم، محمد( فروغ فرخزاد)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 11:50 توسط الهامه مرتضوی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
می خواهم قصه ی تنهاییم را
در شعر بگویم می خواهم دوستی را در شعر بیابم می خواهم مهربانی را در شعر بخوانم و می خواهم عشق را با شعر جاودان کنم...! |
| پیوندهای روزانه |
|
شاهکار بینش پژوه آلبومهای ستار وب سایت رسمی ستار محمدرضا گلزار پژمان بازغی حسام نواب صفوی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|